خانه » مذهبی » 5 شعر زیبا و کوتاه به مناسبت شهادت امام حسن عسکری

5 شعر زیبا و کوتاه به مناسبت شهادت امام حسن عسکری

اشعاری درباره شهادت امام حسن عسگری

5 شعر زیبا و کوتاه به مناسبت شهادت امام حسن عسکری

با زهر کينه کشتند امام عسکري را
از نو خزان نمودند گلزار حيدري را
اي خاتم امامت‏
مهدي سرت سلامت‏
در سامره بپا شد غوغاي روز محشر
ابن‏الرضا فدا شد در راه دين داور
اي خاتم امامت‏
مهدي سرت سلامت‏
باغ جنان سراسر شد بزم نوحه خواني‏
کشتند عسکري را در موسم جواني‏
اي خاتم امامت‏
مهدي سرت سلامت‏
يابن الحسن ز جا خيزرخت سيه به ‏برکن‏
جاري سرشک ديده در ماتم پدرکن‏
اي خاتم امامت‏
مهدي سرت سلامت‏
شاعر: سازگار
.
.

امام حسن عسکری(ع)-شهادت

هر کس که رفت دیدن صحن و سرای تو

آتش گرفت سوخت وجودش برای تو

گنبد شکسته بود و ضریحی نمانده بود

افتاده بود پرچم و گلدسته های تو

یادم نمی رود صف زوار خسته را

تشنه گرسنه تا بخورند از غذای تو

آن گوشه ای که پله به سرداب می رسد

پیچیده بود زمزمه ربنای تو

خاکی تر ازحریم تو آقا ندیده ام

حتی پرنده پر نزند در هوای تو

حالا دوباره اشک مرا در می آورد

خاکی ترین حیاط، ولی با صفای تو

در لحظه های آخر خود می زدی صدا

جانم به لب رسید دگر مهدی ام بیا

ناله مزن دوباره چنین روضه پا نکن

مهدی رسیده است پسر را صدا نکن

خیلی عجیب از جگرت آه می کشی

دیگر بس است گریه مکن ناله ها نکن

خونی که ریخت از لب تو ارث مادری ست

از خون دل محاسن خود راحنا نکن

یاد سر بریده نکن حال تو بد است

این خانه را به تشنگی ات کربلا نکن

جان پسر به لب شده با دیدن رخت

در پیش چشم او سر این زخم وا نکن

بعد از تو روی شانه مهدی ست بار تو

فکر غریب ماندن اصحاب را نکن

این جا اگر به بوی مدینه معطر است

بوی بقیع و چادر خاکی مادر است

.

5 شعر زیبا و کوتاه به مناسبت شهادت امام حسن عسکری

السلام علیک یا حسن بن علی ایها العسکری (ع)

شد عزای باب مظلومت بیا یابن الحسن

جان به قربان تو ای صاحب عزا یابن الحسن

عسگری مسموم شد از زهر بیداد و ستم

کز غمش سوزد دل اهل ولا یا بن الحسن

در عزای عسگری آید زنای اهل دل

صد فغان همراه با شور ونوا یابن الحسن

آب شد شمع وجودش زاتش زهر ستم

خاک غم بر سر کنم زین ماجرا یابن الحسن

در جوانی رفت از دنیا امام عسگری

شد کویر دل از این غم شعله زا یابن الحسن

این مصیبت را زسوز سینه و با اشک وآه

تسلیت گوئیم امشب بر شما یابن الحسن

گاه از هجران جانسوز تو سوزم همچو شمع

گاه از فقدان آن نور هدی یابن الحسن

دست رد بر سینه ام امشب مزن زیرا که من

با محبان تو هستم آشنا یابن الحسن

.

.

دست زمانه بار دگر اشتباه كرد

زهری، بهار زندگی ام را تباه كرد

در تار و پود پیكر من رخنه كرده بود

تا مغز استخوان، همه جا طی راه كرد

آتش كشید باغ امید دل مرا

با خنده، شعله های خودش را نگاه كرد

مثل كسوف روز دهم، سوز تشنگی

خورشید پر تلألو رویم، سیاه كرد

حال و هوای ملتهب حجره ی مرا

همرنگ سرخی شفق قتلگاه كرد

.

.

یازده بار جهان گوشه ی زندان کم نیست

کنج زندان بلا گریه ی باران کم نیست

سامرائی شده ام، راه گدایی بلدم

لقمه نانی بده از دست شما نان کم نیست

قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند

بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

یازده بار به جای تو به مشهد رفتم

بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست

زخم دندان تو و جام پر از خون آبه

ماجرائی است که در ایل تو چندان کم نیست

بوسه ی جام به لب های تو یعنی این بار

خیزران نیست ولی روضه ی دندان کم نیست

از همان دم پسر کوچکتان باران شد

تا همین لحظه که خون گریه ی باران کم نیست

در بقیع حرمت با دل خون می گفتم

که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

پانزده − چهارده =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز